Showing posts with label خاطره. Show all posts
Showing posts with label خاطره. Show all posts

Tuesday

چهار شنبه 19 دي ماه سال 86


من و مسيرم
مدتي است كه ذهنم در تكاپوي يافتني چيزي است. به هرآنچه كه نگاه مي كنم برايم تصويري مي شود از گذشته مدتي است شهركي كه آدمهايش آرام و ساكتند در ذهنم مي آيند و مي روند
مدتي است كه طوري ديگر شده ام
احساس مي كنم كه باد سردي كه بر صورتم مي خورد براي زمزمه چيزي است كه كسي سالها ست مي خواهد بگويد ولي به نجوايي در گوشم بسنده كرده است
احساس مي كنم صداي دوستان قديمي باز از پشت پنجره اطاقم شنيده مي شود
وقتي به آبهاي يخ زده جوي آب كنار منزلمان نگاه مي كنم صداي تلق تلوق ضربه هاي سنگي كه مادر بر حوض خانه كودكيمان مي زد تا يخ روي حوض را بشكند را احساس مي كنم و مي بينم
نمي دانم چه احساسي است ولي در خود چيزي احساس مي كنم كه پيش از اين هرگز نبود
زندگي مي آيد و بي آنكه تواني داشته باشي اراده اش را بر تو ثابت مي كند
به تو تصوري مي دهد از آنچه كه خود مي خواهد
تو خود باوري هستي از اراده او
به آينه كه مي نگري آنچه هويداست چيست؟
بخشي از زندگي
كودكي جواني پيري
از خود به خود رسيدن
باور آنچه در پيرامون ما در حال واقع شدن است سخت است
من خود خاطره گشته ام

سه شنبه 18 دي ماه سال 86


بابا چرخي

كفشامو تازه خريده بودم
يكم برام بزرگ بود
بابا مي گفت يكم كه بزرگ بشي اندازت مي شه
هوا خيلي سرد بود
يك چرخي دم كوچه مون باقلي خوشمزه اي داشت
صاحب اون يه پيرمرد دوست داشتني بود
هر وقت از بغل چرخش رد مي شدم
آخ خداي من بوي باقلي پخته اش مستم ميكرد
به بابا گفتم برام باقلي مي خري
با اون چشماي هميشه عصباني يه نگاهي به من كرد و گفت
بازم اومديم بيرون تو هوس هله هوله كردي
باشه
ولي خودمونيم بابام هم بدش نمي اومد كه از اون باقلي بخوره
جاتون خالي يه بشقاب باقلي و يه عالمه سماغ و نمك و سركه زدم
بابام گفت چته پسر چكار مي كني
من هم يه جوري نگاش كردم كه اون خندش گرفت و گفت اين دفعه اشكال نداره
خيلي خوشمزه بود
هيچكس مثل اون بابا پيري باقلي نمي پخت
مامان مي گفت باز هم هوس باقلي كردي
خودم مي پزم
ولي خودمونيم نمي تونست مثل اون درست كنه
امروز وقتي از بغل يك چرخي رد مي شدم كه يك جوون بالا سرش بود
يك مرتبه ياد اون پيرمرد افتادم
اميدوارم خدا بيامرزدش
مزه اون هنوز زير زبونمه
و خاطراتش هنوز تو ذهنمه

Sunday

يك شنبه 16 دي ماه 86

ياد مادرم

پشت پنجره نگاهي است
نگاهي كه مرا خيره مي بيند
پشت پنجره دستهايي است
مدام مرا مي خواند
خاطره اي - گذشته اي
به نظر شايد دور
اما به واقع خيلي نزديك


چه زيبا بود كودكي
كلاهي كه مادر با تمام محبتش
با غورلند و اخم بر سرم مي كرد
از ترس آنكه سرما نخورم
دستگشهايي كه به زور بر دستم مي كرد كه يخ نكنم
و شالي كه مدتها با زحمت بافته بود را بدور گردنم
چنان مي پيچيد كه هميشه داد مي زدم - مامان خفه شدم

چه زيبا بود كودكي
وقتي برف مي آمد چه خوشحال از تعطيلي مدارس بوديم
از صبح مدام به اخبار گوش مي داديم تا اعلام كنند تعطيل است

چه زيبا بود وقتي با خواهرم توي كوچه با برف دنبال هم مي دويديم
توي كوچه تنگ محله ما چه با صفا بودند همسايه ها
چقدرخوش بوديم

كنار كوچه ما كوچه ديگري بود تنگ تر و باريكتر
بچه بوديم آنجا براي ما خيلي بزرگ
قايم مي شديم تا يكي از بچه ها بيايد
يك مرتبه با گلوله هاي برفي به اوحمله مي كرديم
صداي دادش كه بلند مي شد
يك مرتبه مادر داد مي زد
محمد اين دفعه ديگه به بابت مي گم

چه روزهايي بود
تابستانو از شمال بابا كدو تنبل مي آورد
مامان تو روزهاي سرد بخصوص برفي
توي اون سرماي غروبا كدو مي پخت آخ چه كيفي داشت
من هميشه ته ديگ مي خواستم
چون خيلي خوش مزه بود

زمستوناي برفي وقتي شب مي شد به بهانه سرما پيش مامان مي خوابيدم
گردن مامان و بغل مي كردم و خجالت اينكه تو ديگه بزرگ شدي رو مي گذاشتم كنار
مامان با خنده مي گه چند بار هم از خواب بيدار ميشدم و چك مي كردم كه سر رختخواب خودم نرفته باشم

اين پنجره برفي وقتي بهش خيره مي شم
خوب من و به اون هوا مي بره
هوايي كه توش بوي محبت و عشق كودكيم نهفته

از برف خاطرات خوشي برام زنده مي شه
براي شما چطور
برف برام
بوي مادرم و گرمي بغلاش و مي ده
آخ چقدر دلم براش تنگ شده

برف برام صداي محمد مراقب باش سرما نخوري را زنده مي كنه
برف برام چشماي قشنگ مادرمو كه مي ترسيد مريض شم باز بيادم مي آره

برف توي يك كلام فقط مادر رو برام تداعي مي كنه