Showing posts with label همسرم. Show all posts
Showing posts with label همسرم. Show all posts

Wednesday

دوازده سال گذشت



زمان چقدر زود مي گذره
امروز 12 ساله كه من و همسرم در كنار هم زندگي مي كنيم
12ساله كه من يك دوست خوب بنام ميترا پيدا كردم
12 ساله كه شبها بدون همديگر شام نخورديم
12 ساله كه من كليد خونه را همراه نمي برم چون عادت كردم از پشت آيفون صداي اون رو بشنوم
12 ساله كه به هم عزيزم مي گيم و اين كلمه از ما دور نشده
12 ساله كه براي خونه اومدن ثانيه شماري مي كنم
12 ساله كه هنوز عاشم و عاشقتر شدم
12 ساله كه وقتي مسافرت مي ريم همه اعتراض مي كنند چه خبرتون انگار سالهاست همديگر رو نديديدن
12 ساله كه از محل كار بارها و بارها به هم زنگي مي زنيم تا براي لحظه اي صداي همديگر رو بشنويم
12 ساله كه سالگرداولين لحظات زندگي و دوستي مشتركمون براي هر دوتامون فراموش شدني نيست
12 ساله كه اگه مشكلي بوده از طرف ديگران بوده و اگه اشكي بوده بخاطرديگري
12 ساله كه براي بند بند زنديگمون دركنار هم زحمت كشيديم و همه چيز اون به لطف خدا مال خودمون
12 ساله كه تنها يك ميوه داره و اون پانته آ است

چهار شنبه 30 مرداد ماه سال 87

Thursday

يك شنبه 18 فروردين ماه سال 87


شكر مي كنم كه تو را به من برگرداند

باران مي آمد

جاده خيس بود. و من تنها در پيچ و خم كوه بالا مي رفتم

مسير را نمي ديدم

درختان و سبزي را نمي ديدم

تنها همراهم صدايي بود كه مرا از ته دل مي خواند

نا اميد از تمام تلاشهايي كه براي نجاتش كرده بودم

با خود مي انديشيدم كه اگر نباشد؟!

اگر قرار به رفتنش باشد

چگونه تحمل كنم

10 سال از ازدواجمان مي گذشت و او همه چيز من بود

در پيچ و خم كوه اعترافي مي كنم بر بالاي تخته سنگي ايستادم

فكري به سرم زد ... نه....

نه ! اينكاره نيستم

خيس شده بودم

نااميد و بدنبال دليل

به قله رسيدم كسي نبود

فرياد زدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدايم را نمي شنوي

مرا قبل از او راحت كن

يك سال است كه عذاب مي دهي چرا

گريه امانم نمي داد خيسي صورت با قطرات باران موجي ساخت

هر آنچه مي توانستم بگويم در آن تنهايي گفتم

و از او كه تنها اميدم بود تقاضاي نجات همسرم را كردم

به ويلايمان برگشتم

حالش بدترشده بود

از شدت خونريزي چهره اش سفيد شده بود

سخنان ديگران شمشير وار بر پيكرم مي نشست

هر كس چيزي گفت- زخمي زد و تكه اي از قلبم را بريد و زير پا له كرد

به امام رضا پناه بردم

و همسرم را با او به خدا سپردم

آخرين جراحي او شروع شد

قلبم نمي زد

نفسم بند آمده بود

...................

...............

امروز يك سال ازآن واقعه شوم مي گذرد

واز خداوند بخاطر برگشت دو باره همسرم سپاسگزارم

از او كه صدايم را شنيد

از آسمان كه با من گريه كرد

از كوه كه صدايم را منعكس كرد

و از امام رضا كه حلقه ام را محكم

هيچكس تصور دردها و زخمهاي مرا نخواهد كرد

در اين دوران اقوام همه مرا تنها گذاشتند

صدايم را گوش نكردند

آب در ليوانم نريختند تا جگر سوخته ام نفس بكشد

در اين دوران تنها دوستانم گيتي سيمين-پروين و شكيبا همراهم بودند

بارها و بارها نا اميد شدم

ولي باز خدارا شكر مي كنم كه اين امتحانش را به پايان رساندم

خدا را شكر مي كنم كه مرابا داغ عشقم نسوزاند

خدا را شكر مي كنم كه چون او خدايي دارم

او را شكر مي كنم كه چشمانم گشود

و شاكرم بخاطر صبري كه به من عطا كرد


Wednesday

يك شنبه 14 بهمن ماه سال 86


يازده سال قبل اين روزها برام روزهاي پر اضطرابي بود. يازده سال قبل مادرم دختري را بعنوان همسر انتخاب كرد كه امروز نه تنها همسر بلكه يكي از بهترين دوستان زندگي من شده- همسري كه نقش بسيار مهمي در زندگيم داشت و با صبر و تحمل خودش امروز من رو به جايگاهي رسونده كه اسمش يكي از القاب مورد آرزوي هر مرد تحصيل كرده است. يادآوري خاطرات آن روز ها براي هر دوي ما مهيج و زيبا ست و جالب تر از اون اينكه من به احترام مادر در مجلس خواستگاري حاضر شدم ولي نفهميدم چي شد كه يك مرتبه خودم رو پاي سفره عقد ديدم. معيارهاي من با همسري كه انتخاب كردم كلي از هم فاصله داشت ولي بعدها فهميدم سرشت زيبا تنها چيزيي كه ميشه يك عمر باهاش بود و لذت برد. وقتي با همسرم قدم مي زنم به خودم مي بالم كه همسري مثل اون دارم و وقتي نيست چنان بي تاب مي شم كه انگار چيزي از وجودم گم شده. اين حالتها رو در وجود اون بالعينه نسبت به خودم مي بينم وامروز كه در حال جمع بندي يازده سال زندگي زناشويي پر فراز و نشيب خودم هستم به يك جمله مي رسم و اون اينكه بهترين همسر دنيا رو دارم و هر گز هيچ كس نمي تونه جاي اون را تو قلبم پر كنه.خدا را شكر مي كنم كه به انتخاب مادر پيرم احترام گذاشتم چون چيزي رو ديد كه من هر گز نمي تونستم ببينم. خدا رو شكر مي كنم كه امروز در كنار اون به آرامش مي رسم . خدا را شكر مي كنم كه بعد از يازده سال هنوز براي ديدن يكديگر بي تاب مي شويم. خدا را شكر مي كنم وقتي با هم هستيم ممكن نيست تحت هيچ شرايطي بدون يكديگر پاي ميز غذا حاضر شويم. خدا را شكر مي كنم هر بار كه به خانه مي آيم كسي با لبخندي شيرين در را برايم باز مي كند و كيفم را مي گيرد و بر گونه هايم بوسه مي دهد. خدا را شكر مي كنم كه بعد از يازده سال اصول اوليه زندگي ما يعني نبود اجبار و تحمل همچنان باقي است و براي رفتار هيچ اجباري جز عشق نداريم. و در آخر خدا را براي تمام نعماتش شكر مي كنم و از او مي خواهم جدايي را از من شروع كند كه من تحمل عكس آن را ندارم

پنجم دي ماه سال 86

تحمل يكديگر

صحبت از تحمل يكديگر خيلي راحت است. همه از آن طوري صحبت مي كنيم كه انگار هيچ مشكلي وجود ندارد.
وقتي به عقبه خاطراتمان مراجعه مي كنيم مي بينيم كلي مشكل وجود دارد كه ريشه بيشتر آنها از عدم تحمل يكديگر ناشي مي شود
من زمان ازدواجم يكي از شروطي كه در ابتداي وصلت با همسرم بعنوان شروط اساسي مطرح كردم اين بود كه هر وقت توي زندگي مشتركمون به جايي رسيديم كه مجبور به تحمل همديگر شديم بايد يا از اين بن بست تحمل خارج بشيم يا از يكديگر جدا بشيم
شايد اين تفكر از ديد خيليها مسخره باشد ولي كمي به پيرامون يكديگر نگاه كنيم خواهيم ديد كه اين گونه نيست
ما يكديگر را مي آزريم و بر آزار خود نيز اسرار مي ورزيم و اسم آن را مي گذاريم ايستادگي دربرابر اشتياه ديگران و يا در بعضي مواقع اسمش را مي گذاريم روك گويي و يا در بعضي مواقع مي گوييم شوخ طبعي هزارو يك اسم مندر آوردي كه همه بيشتر از من شنيده ايد. در اين بين ديگران چه مي كنند عده اي جواب مي دهند و عده اي سكوت مي كنند. وقتي ديگران سكوت مي كنند ما به حق تر شده و فشار را بيشتر مي كنيم چون در اينجا منيت مهم است طرف مقابل تحمل مي كند تا كي تا جائيكه كه ناگهان انفجار ي اتفاق مي افتد كه بسياري از چالشهاي اجتماعي - سياسي و حتي فرهنگي از اين بعد ناشي مي شود. در عوض آنكه ايستادگي مي كند در بهترين حالت اصلاح مي كند ولي در صورتيكه گوينده شنونده خوبي نباشد اتفاقي كه روي مي دهد اين است كه اگر طرف ما دولتي باشد اوين اگر طرف ما ديوانه باشد دعوا و در حالت نرمال قهر و جدايي . واقعا چرا ؟
به راستي چقدر به خواسته ها - حرفها و بايد ها و نبايدهاي يكديگر احترام مي گذاريم ؟
چقدر حرفهاي يكديگررا مي شنويم و براي آن در مرحله اول چون يك نظر است احترام قايل شده و در مرحله دوم چون ما نيز صاحب نظريم بر اساس استدلال هاي منطق خودمان به آن پاسخي داده ايم بدون آنكه متوقع باشيم طرف مقابل نظر ما را بپذيرد؟



همسرم


دلم گرفته بود
خسته از آزارها
كسيكه سالها دوستش داشتم در بستر بيماري خوابيده بود
نميدانستم چه كنم
هركس زخمي زد- چيزي گفت
كسي دستم را با همدري فشار نداد
كسي اشكم را نديد كه چگونه گونه هايم را خيس مي كند
به كوه پناه بردم
شايد در عظمتش صداي گريه هايم گم شود
شايد پاسخ گريه هايم را كوه بدهد
از كوه بالا رفتم
درخت شكسته اي ديدم
خوب نگاهش كردم
از درون پوسيده بود
به اطرافش نگاه كردم
همه چيز زيبا و تازه
چشمهايم را بستم
سعي كردم دروننم را ببينم
نتوانستم
سعي كردم
نتوانستم
همه چيز تاريك بود
چشمانم را گشودم
به درخت خيره شدم
پيرامونش پر از طراوت و تازكي بود
به طبيعت گوش دادم
صداي ترنم پرندگان
موسيقي آرام باران بر برگ درختان
صداي آب جاري در رودخانه
و صداي قلب من كه به تندي مي زد
احساس كردم شكسته ام
احساس كردم كسي نيست كه دستم را بگيرد
كسي نيست كه صدايم را بشنود
به پاي كوه رسيدم
به محيط زير پايم خيره شدم
از آن بالا درخت پيدا بود
به آسمان نگاه كردم
به پرندگان كوچك
به خاك زير پا
به ابري كه آهسته آهسته مي گذشت
به دوستي كه عاشقش بودم
و او
آهسته آهسته مي گذشت