Showing posts with label طبيعت. Show all posts
Showing posts with label طبيعت. Show all posts

Thursday

يك شنبه 25 فروردين سال 87


با طبيعت مهربان باشيم

كوهستان آغوش گرمي دارد
آغوشي كه هيچ دوستي بي نياز نمي گشايد
.
.
.
در اين چند روزي كه از پايان تعطيلات عيد مي گذرد چند بار به كوه رفتم. متاسفانه شاهد بي مهري فراوان انسانهاي به ظاهر متمدني شدم كه جز آلودگي تفكر ديگري ندارند. در چشمه آب زندگاني دوستان مترقي با چنان اشتياقي آب را از نعمت زباله هاي خويش به فيض رسانده اند كه از انسان بودن خود در برابر كوه شرمنگين گشتم و در مسير كوه هاي تالش نيز تا جايي كه اين زباله سازها قادر به رفتن بودند زباله هاي غير قابل بازيافت بود كه در مسير مشاهده مي شد. در مسير كلاردشت از جنگلهاي عباس آباد وضع وخيم تر بود و در ارتفاعات قلعه رودخان شرم آورتر. تصميم به پاكسازي گرفتيم و از خير كوه پيمايي گذشتيم. در مسير وقتي به پايين رسيديم با پوزخندهاي انسانهايي مترقي مواجه شديم كه براي من جز شرمندگي بيشتر از كوه و طبيعت چيز ديگري بر جاي نگذاشت. كوه - بيابان و جنگل دوستان بي مدعاي ما هستند با آلوده سازي آن در اصل خود را آلوده ساخته ايم- قدر آن را تا زماني كه هست بدانيم و از آن همچو خانه خود مراقبت و محافظت كنيم. با آنان دوستي كنيد تا ببينيد چه دوستان صبوري اند


Saturday

برف


چه زيباست سفيدي برف
كوهي سفيد
قنديلي آويزان از سقف
صخره اي
نيمي در برف - نيمي در يخ
چه زيباست سرخي خورشيد
آسماني سرا پا سرخ - مست از شراب
چه دلنشين است گرماي مستي
گرمايي از درون در هوايي اينچنين سرد

كوه


سفيدي قله گاهي در پشت تپه اي گم مي شود
سنگ گاهي پا را مي لرزاند
و يخ
پا را به عقب فرا مي خواند
اما
چشم قله را براي رسيدن نشانه رفته است
خستگي گاهي نا اميد مي كند
ترس گاهي فريب مي دهد
اما
اميد، قله را هدف گرفته است
چشم گام ها را مي بيند
زماني
سر از شانه بلند مي شود
سفيدي بر قله بيشتر نمايان مي گردد
قله احساسش را در رسيدن بيشتر مي كند
اميد
استواري گامها را دو چندان مي كند
چشم به زير كوه خيره ميشود
گامها استوارتر مي شوند
پايداري بيشتر مي گردد
من
به قله رسيده ام
در زير پايم
مسيري است
من توانسته ام
من رسيده ام

زيبايي تاريكي


تاريكي زيبا ست
آسمان تاريك است
و چه زيباست درخشش ستارگان در اين زيبايي شبانگاهي
همه جا پر از سكوت است
اطرافت پر از نشانه هايي است كه حس تنهايي مطلق را از تو دور خواهد كرد
پشت اين تاريكي تصوري است
و پشت اين تصور ترسي است از آنچه كه نمي دانيم
بي آنكه بدانيم مي ترسيم
مي ترسيم تنها چون نمي دانيم
بر دست چراغي روشن مي سازيم
قدرتي بر دل مي تابد
احساس قدرت مي كنيم چون مي بينيم
اما
در ذهن خودسفر كنيم
شايد ذهن ما زيبا باشد
شايد تاريكي كه از آن مي ترسيم تاريكي نباشد
آرزويي باشد كه سالهاست در پي آن مي گرديم
بايد به شب و سكوت درونمان سفر كنيم
شايد فرشته اي
در سجده گاه عشقمان
در انتظار رسيدن دوباره ماست

Sunday

صداي باران

صداي باران


از پشت پنجره صدايي به گوش مي رسد
صداي تق تقي كه مرا مي خواند
صداي باران
چه زيبا غبا ر را مي شويد
صدايم مي كند تا من غبارهاي شسته را ببينم
صدايي كه نگاهم را به آسمان مي كشاند
چه حس زيبايي به من مي دهد
حس شستن-شستن فكر

كذاشتن غبارها در آب
مي خواهم آسوده شوم
غبار ها را بايد گذاشت
براي لحظه اي
بايد آسوده بود