Saturday

جمعه 21 دی ماه سال 86


خیلی جالب که ما توی این کشور یاد گرفتیم همیشه برای مشکلاتمون دنبال یک مقصر بگردیم توی این روز های سرد و برفی مشکلات و کم کاریهایی اجرایی دارن خودشون رو بزرگ می کنند از هر کس که می پرسی چرا؟ می گن بدلیل عدم کارکرد دیگری که مشکل این طور شده مثلا مردم می گن فلان اداره اداره می گه دولت و دولت هم می گه دولت قبلی و الا آخر که نتیجه بر می گرده به شاه خدا بیامرز.
ولی واقعا مشکل توی این مملکت چیه و چرا هیچ کاری درست انجام نمی شه نکته بسیار جالبی که با این فر افکنی ها به هیچ کجا نمی رسه.
مشکل قطع و کاهش فشار گاز از جمله مسایلی که به عوامل مهمی غیر از شعارهایی که الان داده می شه بر می گرده. اوایل انقلاب یادم که می گفتند شاه یک عده مردم را محروم از برق نگه داشته و مانع از توسعه شده ولی اگه با درك این مشکلاتی که در حال حاضر پیش اومده می فهمیم که یکی از راه توسعه افزایش منابع و برنامه ريزي بر اساس داشته هاست اگر منابع تولید افزایش پیدا نکنند و ما بنا بر هر دلیل درست و یا غلطی الگو و بازار مصرف ایجاد کنیم به دلیل تغییر ساختاری که خود به خود ایجاد می شه فاجعه ای روی می ده که الان در سطح کشور داریم.
برام جالب که می خوان مقصر رو پیدا کنند ولی جالب تر از اون ندیدن ذهنیتی که مشکل رو ایجاد کرده است.
در کنار تمام این مشکلات یک نکته جالب دیگه هم وجود داره و برخورد ما آدمهای متمدن در بروز مشکلات با یکدیگر است.
تلویزیون ما بارها و بارها وقتی که سیل و طوفان یکی از ایالات آمریکار ا در هم کوبید صحنه هایی رو نشان می داد که مردم در حال بردن اموال فروشگاه ها هستند ولی هرگز هیچ کس اتفاق زشتی رو که در سطح مناطق شهری و روستایی ما اتفاق افتاد رو ندیده و حرفی ازش نمی زنه و چشما همه بسته است و در حال به به چه چه کردن است . فروش چند برابری اجناس و بازار سیاه درست کردن ارزاق عمومی و پایه و هزاران مورد دیگه. براستی با خود فکر کرده ایم چرا؟
منظور تمام مردم نیستند منظور زشتی رفتار بعضی از آدمهاست که اون هم ناشی از عوامل محیطی حاکم بر جامعه و فقر مادی و معنوی و تغییر روحیات مردم در این مدت است.

Thursday

پنج شنبه 20دي ماه سال 86

هو يا علي

امشب تو مراسمي بودم كه خدا قسمتم كرد هوايي بود . شكرت خدا كه امشب رو قسمتم كردي

از دو بيتي بابا طاهر :

عزيزان از غم و درد جدايي
به چشمونم نمونده روشنايي
گرفتارم به دام غربت و درد
نه ياروهمدمي نه آشنايي

دلا از دست تنهايي بجونم
زآه و ناله خود در فغونم
شوان تار از درد جدايي
كره فرياد مغزو استخونم

خدايا داد از اين دل داد از اين دل
نگشتم يك زمان آزاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فرياد از اين دل

دلي دارم خريدار محبت
كزو گرم است بازار محبت
لباسي بافتم بر قامت دل
زپودمحنت و تار محبت

به گورستان گذر كردم صباحي
شنيدم ناله و افغان و آهي
شنيدم كله اي با خاك مي گفت
كه اين دنيا نمي ارزد به كاهي

مكن كاري بر پا سنگت آيد
جهان با اين فراخي تنگت آيد
چو فردا نامه خواهان نامه خواهند
ترا از نامه خواندن ننگت آيد

التماس دعا در اين شب رحمت الهي

چهارشنبه 19 دي ماه سال 86

بوي عشق مي آيد

تو شهر كه راه مي ري كم كم تغيير و تحولاتي رو حس مي كني
دارن داربست مي زنن
پارچه هاي سياه دور تا دور داربست ها رو پوشنده
كنار اين داربست ها علمي - چهل چراغي
بعضي جاها دارن چادر و تكيه ها رو آماده مي كنن
محرم داره آهسته آهسته وارد زندگيمون مي شه

محرم وسرما -خاطرات تكيه محل -بچه هاي فعال تكيه
آقا امشب بريم گروه زنجير زنها
آقا فردا بريم گروه سينه زنها
فرامرز امشب پرچم يا حسين تو داشته باش
علي امشب با لهجه خفنت خراب كاري نكني
بچه ها امشب همه شام مهمون من تو تكيه

آره الان كه از پهلوي تكيه ها رد مي شي
يكي عين خودت مي بيني كه سعي مي كنن مراسم آقا رو بنحو احسن انجام بدهند

آقا داره همه ما رومي بينه
اميدوارم كه در پايان اين ماه
به عشق برسيم
به درك برسيم
مكتب آقا رو بشناسيم
نگيم حسين و از پشت خنجر به عاشقان حسين بزنيم
عزاي حسين رو به مجلس تزوير و خرافه تبديل نكنيم

مجلس حسين رو با كارناوالي سياه اشتباه نگيريم
حسيني باشيم و حسيني فكر كنيم
آزاده باشيم و با آزادگي زندگي كنيم

اميدوارم خداوند در اين شبها هر آنچه خالصانه از دل عاشقان حسين بيرون مي آيد رو به حق بزرگي حضرتش از همه بپذيره

Tuesday

چهار شنبه 19 دي ماه سال 86


من و مسيرم
مدتي است كه ذهنم در تكاپوي يافتني چيزي است. به هرآنچه كه نگاه مي كنم برايم تصويري مي شود از گذشته مدتي است شهركي كه آدمهايش آرام و ساكتند در ذهنم مي آيند و مي روند
مدتي است كه طوري ديگر شده ام
احساس مي كنم كه باد سردي كه بر صورتم مي خورد براي زمزمه چيزي است كه كسي سالها ست مي خواهد بگويد ولي به نجوايي در گوشم بسنده كرده است
احساس مي كنم صداي دوستان قديمي باز از پشت پنجره اطاقم شنيده مي شود
وقتي به آبهاي يخ زده جوي آب كنار منزلمان نگاه مي كنم صداي تلق تلوق ضربه هاي سنگي كه مادر بر حوض خانه كودكيمان مي زد تا يخ روي حوض را بشكند را احساس مي كنم و مي بينم
نمي دانم چه احساسي است ولي در خود چيزي احساس مي كنم كه پيش از اين هرگز نبود
زندگي مي آيد و بي آنكه تواني داشته باشي اراده اش را بر تو ثابت مي كند
به تو تصوري مي دهد از آنچه كه خود مي خواهد
تو خود باوري هستي از اراده او
به آينه كه مي نگري آنچه هويداست چيست؟
بخشي از زندگي
كودكي جواني پيري
از خود به خود رسيدن
باور آنچه در پيرامون ما در حال واقع شدن است سخت است
من خود خاطره گشته ام

سه شنبه 18 دي ماه سال 86


بابا چرخي

كفشامو تازه خريده بودم
يكم برام بزرگ بود
بابا مي گفت يكم كه بزرگ بشي اندازت مي شه
هوا خيلي سرد بود
يك چرخي دم كوچه مون باقلي خوشمزه اي داشت
صاحب اون يه پيرمرد دوست داشتني بود
هر وقت از بغل چرخش رد مي شدم
آخ خداي من بوي باقلي پخته اش مستم ميكرد
به بابا گفتم برام باقلي مي خري
با اون چشماي هميشه عصباني يه نگاهي به من كرد و گفت
بازم اومديم بيرون تو هوس هله هوله كردي
باشه
ولي خودمونيم بابام هم بدش نمي اومد كه از اون باقلي بخوره
جاتون خالي يه بشقاب باقلي و يه عالمه سماغ و نمك و سركه زدم
بابام گفت چته پسر چكار مي كني
من هم يه جوري نگاش كردم كه اون خندش گرفت و گفت اين دفعه اشكال نداره
خيلي خوشمزه بود
هيچكس مثل اون بابا پيري باقلي نمي پخت
مامان مي گفت باز هم هوس باقلي كردي
خودم مي پزم
ولي خودمونيم نمي تونست مثل اون درست كنه
امروز وقتي از بغل يك چرخي رد مي شدم كه يك جوون بالا سرش بود
يك مرتبه ياد اون پيرمرد افتادم
اميدوارم خدا بيامرزدش
مزه اون هنوز زير زبونمه
و خاطراتش هنوز تو ذهنمه

Sunday

يك شنبه 16 دي ماه 86

ياد مادرم

پشت پنجره نگاهي است
نگاهي كه مرا خيره مي بيند
پشت پنجره دستهايي است
مدام مرا مي خواند
خاطره اي - گذشته اي
به نظر شايد دور
اما به واقع خيلي نزديك


چه زيبا بود كودكي
كلاهي كه مادر با تمام محبتش
با غورلند و اخم بر سرم مي كرد
از ترس آنكه سرما نخورم
دستگشهايي كه به زور بر دستم مي كرد كه يخ نكنم
و شالي كه مدتها با زحمت بافته بود را بدور گردنم
چنان مي پيچيد كه هميشه داد مي زدم - مامان خفه شدم

چه زيبا بود كودكي
وقتي برف مي آمد چه خوشحال از تعطيلي مدارس بوديم
از صبح مدام به اخبار گوش مي داديم تا اعلام كنند تعطيل است

چه زيبا بود وقتي با خواهرم توي كوچه با برف دنبال هم مي دويديم
توي كوچه تنگ محله ما چه با صفا بودند همسايه ها
چقدرخوش بوديم

كنار كوچه ما كوچه ديگري بود تنگ تر و باريكتر
بچه بوديم آنجا براي ما خيلي بزرگ
قايم مي شديم تا يكي از بچه ها بيايد
يك مرتبه با گلوله هاي برفي به اوحمله مي كرديم
صداي دادش كه بلند مي شد
يك مرتبه مادر داد مي زد
محمد اين دفعه ديگه به بابت مي گم

چه روزهايي بود
تابستانو از شمال بابا كدو تنبل مي آورد
مامان تو روزهاي سرد بخصوص برفي
توي اون سرماي غروبا كدو مي پخت آخ چه كيفي داشت
من هميشه ته ديگ مي خواستم
چون خيلي خوش مزه بود

زمستوناي برفي وقتي شب مي شد به بهانه سرما پيش مامان مي خوابيدم
گردن مامان و بغل مي كردم و خجالت اينكه تو ديگه بزرگ شدي رو مي گذاشتم كنار
مامان با خنده مي گه چند بار هم از خواب بيدار ميشدم و چك مي كردم كه سر رختخواب خودم نرفته باشم

اين پنجره برفي وقتي بهش خيره مي شم
خوب من و به اون هوا مي بره
هوايي كه توش بوي محبت و عشق كودكيم نهفته

از برف خاطرات خوشي برام زنده مي شه
براي شما چطور
برف برام
بوي مادرم و گرمي بغلاش و مي ده
آخ چقدر دلم براش تنگ شده

برف برام صداي محمد مراقب باش سرما نخوري را زنده مي كنه
برف برام چشماي قشنگ مادرمو كه مي ترسيد مريض شم باز بيادم مي آره

برف توي يك كلام فقط مادر رو برام تداعي مي كنه

Saturday

شنبه 15 دي ماه سال 86

نوشته اي تلخ از ابليس

امروز يكي ازدوستان يك وبلاگ به من معرفي كرد
از ظهر تا به حال مثل آدمي كه برق گرفته باشه متحيرم
وبلاگ در خصوص صوفي گري و سر سپردگي آنها به آمريكا و انگليس بود
صوفيان را انسانهاي فاسدي كه به هر كار منحرفي دست مي زنند معرفي كرده بود
در اين وبلاگ سالگرد حمله به حسينيه دراويش گناآبادي تبريك گفته شده بود
هدف اين وبلاگ سلسله جليليه گنابادي و تير شون هم به سمت محبوب اولياء و الله حضرت آقاي دكتر تابنده
نمي دونم چقدر از صوفي گري و چقدر از اين مرد بزرگ مي دونيد
من تنها چيزي كه مي تونم بگم مظلوميت است و بس
قضاوت را به شما مي گذارم ببينيد اين گروه شيعه مسلمان چه مي گويند :

اجراي كامل و دقيق شريعت و پاي بندي به تمام اصول ديني
بيداري قبل از اذان صبح - آمادگي براي نماز صبح انجام واجبات و ذكر الهي به همراه قرائت قرآن تا سپيده دم
وضو و طهارت كامل در تمام مدت بيداري
وضو و انجام ذكر الهي پيش از خواب
ذكر لساني و قلبي در تمام مدت
كمك به تمام برادران و خواهران ديني
مطالعه دقيق در رابطه با شريعت - طريقت
شركت در جلسات ديني

بغض گلويم را گرفته است
ديگر تاب آنكه بنويسم ندارم
نمي دانم اسلام دين برادري است
دين برابري است
ما خود را پيرو علي مي ناميم
ما خود را شيعه مي ناميم
چطور نمي توانيم در اين جامعه كوچك ديني يك ديگر راتحمل كنيم
علي وقتي طلحه و زبير خروج كردند عده اي گفتند مي داني چه مي كني چرا جلوي آنها را نمي گيري
علي گفت آنها هنوز گناهي مرتكب نشده اند
گناه ما چيست برادر كه بايد اينگونه مورد فحش و ناسزاي كساني قرار بگيريم كه خود را شيعه علي مي نامند
مولايم مي گويد-- نرم خو باش بي آنكه ناتوان باشي سخت خو باش بي آنكه درشت خوي باشي
مولايم مي گويد-- كافر يعني فريب كار كژرو سنگ دل خيانت كار
مولايم مي گويد-- در دشواريها يا بايد همانند آزادگان شكيبا بود يا چونان ابلهان به بي خيالي پناه برد
مولايم مي گويد-- پليدترين پلشتي ها دروغ است
مولايم مي گويد-- به راستي كه شما به گفتارتان بازخواست مي شويد. بنابراين جز سخن نيكو نگوييد
مولايم مي گويد-- از زشت ترين پستي ها غيبت كردن از نيكان است


خدايا مرا در ياب
تنهايمان نگذار
مي دانم كه همواره امتحانت سخت است
ما را از اين امتحان سربلند خارج بنما
خدايا تمام آنانكه دانسته و يا ندانسته آن مي كنند كه ابليس مي خواهد خدايا هدايتشان كن
خدايا يزرگان مارا در پناه خودت حفظ كن
خدايا خدايا حق را تو بهتر مي شناسي
خدايا خدايا دل را تو بهتر مي بيني
خدايا جامعه فقرو درويشي را از نعمت بزرگانش محروم نكن
آمين يا رب العالمين

Friday

جمعه 14 دي ماه سال 86

يا هو

چشمانم بسته بود
در تاريكي سايه هاي خيال پي نوري مي گشتم
در خيالم ابرها مي ريختند
در خيالم آسمان تنها مي شد
نوري نبود
قطره اشكي همچوباران چكيد

سكوت تصور تنهايي
نبود ستاره اي
نوري
ابري سفيد
چه تصور سختي

در بيداري ابري بود سياه
قطره اشكي تيره از آلودگيها
بايد اينجا بنشينم كه شايد برود
شايد اينبار پي آن همه اسرارسياه
نشستن نتوانم

بايد اينبار بروم
بايد اينبار به ابري برسم
بايد ايبنار سبك بار به مقصد برسم
بايد اينبار به يا هو برسم
كنج اين خانه به جز مرگ نيست
چه بهتر كه با هو به آن كنج برسم

Wednesday

چهارشنبه 12 دي ماه سال 1386

سهراب
به سراغت آمدم
آهسته و بي صدا
در كناره هاي غروب راه مي رفتم
مراقب روز بودم
تنهايي شب را مي ديدم
من مي آمدم
نمي دانم كه چرا در اين كناره نه شب پيداست نه روز
نمي دانم
شايد از آن لحظه كه آهسته در بسترت خفتي كسي ديگر يافت نشد كه همچون خودت صدا بر آورد
سهراب

رود را ديدم گل آلود
به بالاي ده رفتم
در آن بالا كسي از زلالي آب حرفي نزد
همه آب را مي ديدند
كسي حرفي نمي زد
كسي از دل صحبت نمي كرد
كسي نبود كه سر چشمه را بشناسد
كسي نبود
شايد اين من بودم
تنها
حيران
دنبال چه مي گردم
آه سر چشمه را مي خواستم
سر چشمه كجاست
صدايي از دور مرا مي خواند
اين صدا چه آشناست
زمزمه زبيايي است
صداي دوستي است
دوستي كه مي شناسمش
آه سهراب

Tuesday

سه شنبه 11 دي ماه سال 86

ابري زيبا براي دخترم

صبح شده است
به آسمان نگاه كن
آن گوشه ابري تيره در كنار ابري روشن نشسته است
غباري از بالاي سر ما مي گذرد
ابر را ببين
چه زيباست
دخترم مي خندد
چه شيرين است ختده هاي معصومانه او
دستهايم را مي فشارد و به ابري كه به شكل خرگوشي بازي گوش است اشاره مي كند
تا به ابر نگاه مي كنم دختركم گريه مي كند - فرياد مي زند نه
آن طرف آسمان ابري به شكل گرگ در حال نزديك شدن است
دختركم گريه مي كند
باد ابرها را به هم مي رساند
چشمان دختركم پر از مرواريد غلطاني است كه براي مرگ خرگوش خيالش بر گونه هايش روان گشته است
آهسته در آغوشش مي گيرم
دستش را به دور گردنم حلقه مي زند - شانه هايم كم كم نمناك مي شود
به او مي گويم
بابايي - عزيزكم اون يك شكل خيالي بود
يك رويا
رويا ها مي آيند و مي روند
نبايد بخاطر آنها اينقدر گريان شوي
با صداي كودكانه و شيرينش مي گويد
پدر خرگوش من رويا نبود واقعيت بود تو آن را خيالي مي ديدي

اين حرف كودكم مرا به فكر برد
براستي در اين دنيا چه چيزي رويا است
چه چيزي واقعيت است