Sunday

باد بان خالی

سعی کردم توی کار زیاد احساسی نباشم
سعی کردم همه چیز درست و اصولی پیش بره
سعی کردم قواعد و رو رعایت کنم
ولی نشد
امروز همه منتظر مرگ یک نوزاد نارس نشستند
نمی دونم که چه چیز درسته و یا چه چیز غلطه
ولی اونچه که هست اینه که دلم بد جوری گرفته
دلم می خواد بشینم یک شکم سیر گریه کنم
دلم می خواد بشینم با یکی درد و دل کنم
ولی دیگه نه کسی رو دارم
و نه می تونم
باید تنها بر زمان از دست رفته خودم گریه کنم
..
..
باد می آمد بر گونه های خیسم دست نوازش می کشید
و اندوه جان کاه مرا با حس نوازشش با خود می برد
من پشت جاده ای که نمی شناختمش تنها مانده ام
و تنها به رهگذران خیره می نگرم
همه مرا تنها گذشته اند
و بر این تنهایی
مرثیه مرگ کودکم را می سرایند
در آغوشش عروسکی است
با آن بازی مادرانه می کرد
باد می آید
و گونه هایم همچنان خیس می ماند

دوشنبه 24 خرداد ماه سال 89

مسافرت پانته آ

سعی می کنم بنویسم
سعی می کنم که مطالب رو توی ذهنم جمع و جورش کنم
ولی نمی شه
امروز پانته آ و میترا به مسافرت رفتند
جاشون توی خونه اونقدر خالیه که
من تمرکز ندارم
نمی تونم به اتاق خواب دخترم برم
مدام صداش توی اتاق می پیچه
صدای جیغ زدنش
گریه کردناش
نمی دونم چرا اینقدر در برابر این خلقت خدا بی اراده ام
قبلا" فکر می کردم که جای میترا رو هیچ چیزی نمی تونه بگیره
فکر نبودنش خیلی آزارم می داد
الان این مشکل دو تا شده
میترا و پانته آ
نمی دونم بدون اونها باید چیکار کنم
..
..

دوشنبه 27 اردیبهشت سال 89

Friday

خاطراتي كه دوباره زنده مي شوند

مدتها ست كه دست به كيبورد نبرده ام
يك سال مي گدرد
خاطرات و شايد كابوسي كه مدام تكرار شده اند
اينجا ايران است
و من ايراني هستم
دختري دارم بنام پانته آ
همسري بنام ميترا
دوستاني عزيز تر از جان
همه و همه در يك كلام دوست داشتني تر ين چيزهايي هستند كه من در اين سر زمين دارم
براي آنان سبز پوشيده ام
و چون سبزي براه آفتاده ام
مي خواهم باشم چون آنان را دارم
اما مشكلي وجود دارد بك كلاغ سياه
امروز بر برج اين كشور صداي بلبل نمي شنوي
كلاغي را بزك نموده اند
از دور بلبلي است با جثه اي بزرگ
وفتي نزديك مي شوي
واي خداي من
پيره زني است بزك شده
..
..
امروز عايشه قصه محمد را روايات مي كند
امروز يزيد ظلم رفته بر خود را حكايات مي كند
امروز هيتلر از اسارت خود مي نويسد
امروز لنين از برتري كمونسيت مي گويد

و دولتيان از آزادي ..
..
نسل امروز من
چگونه تورا در آرزوهايت به بهانه دينت دفن مي كنند
چگونه تو را به اسارت كده اي مي برند كه براي آن جرمي نكرده اي
..
...
امروز من نگران تنها دخترم به انتظار ماه نشسته ام
شايد
دوباره مهتاب را ببينم


Monday

سال نو

سال نو آمد
امثال باز سال نو از پشت در پنجره سرك كشيد و تا گفتيم بفرما وارد خونه شد. امثال باز مثل سال كذشته بهار با بارون و نعمت خدايي شروع شد. سال كذشته سال خوبي نبود - پر اضطراب و پر دل شوره براي كشورم و مردم عزيزم بود - تو سالي كه گذشت قدرت طلبي خيلي از خانواده ها رو داغدار كرد. سبز و سياه رنگ قالب كشور م شد. سالي كه گذشت نشون داد ممكن كشورم يك مرتبه تبديل به گلوله آتش شه. سالي كه گذشت نشون داد كشتن آدمها مثل آب خوردن براي تصاحب قدرت امكان پذير است. سالي كه گذشت مادران زيادي سياه پوش شدند - قبرستان جايگاه جوانان گشته است. جواناني كه تجربه اي را گذرانده اند و اينك به نتيجه نه رسيده اند ميخواهند باشند ولي چگونگي اين بودن برايشان هزينه ساز گشته است. آزادي تفكر - آزادي بودن و نفس كشيدن در محيطي كه بايد مطلق است به آرزوي تبديل گشته است. ايدوارم در سال جديد همه چيز نو گردد افكار - فددرت و بيان انديشه

Saturday

روز من

امروز روزي است
روزي براي بودن
روزي كه در آن بايدها و نبايدهاي زندگي براي من چراغي مي شوند
من در اين شهر به دنبال نوري مي گردم
به دنبال صدايي كه در آن تنهايي من گم شود
بدنبال راهي كه در آن تنها به او برسم
من در اين شهر تنهايم
خيابانها خالي از جسم است
خانه ها خالي از روح
من در اين تنهايي به دنبال هست مي گردم
من مي خواهم باشم
در ميان كوه
در عمق جنگل
كتاب حسنك را بارها و بارها خوانده ام
همسرم بارها و بارها آن را زمزمه كرده است
ولي باز در ذهنم مي خوانم حسنك كجاست
من به دنبال اين پسرك بازي گوش تا كناره هاي افق رفته ام
هر بار كه به افق مي رسم سايه مي بينم
من در پي اين سايه بارها رفته ام
در پس اين سايه حسنك نبود
..
من بدنبال تو مي گردم
در آن سوي افق كه آدمي تنها نيست
من آدميت را در تو مي جويم
چرا كه آدمي تنها نيست
من در اين تنهايي بدنبال چراغي – فانوسي – شمعي مي گردم
تا شايد از اين كابوس سايه ها رها شوم
من در آن دم كه چراغي نبود
در پس خيال خود شمعي ساخته ام
وبا گرماي وجود خود از آن شعله اي
من بدين ره با چراغ خيال خود مي روم
من در آن سوي شهر بر فراز كوهي نشسته ام
ودر پي اميد بايدها از شايدها گذشته ام
من در اينجا نشسته ام
به انتظار همسفري
به اميد آن كه شايد كسي همچو من بدنبال چراغي باشد
شايد همسفري بيايد
شايد اين شايد نيز بايد گردد
محمد رضا حيدري
24 آذر ماه سال 88

وکیل مدافع شیطان



امروز از بزرگانی اعتراف پخش کرده اند که جز افسوس از رنجی که بر آنها رفته است چیز دیگری نمی توان گفت

مردانی را به پای میز محاکمه کشیده اند که چهره اشان دردوشکنجه و بی اعتقادی به چیزی که می گویند را فریاد می زد

از ابطحی کسی که ادبیات اصلاحاتی آن هرگز فراموش شدنی نیست

..

..

اینان مرا یاد صدر اسلام انداخته اند

در کتابهای اینان به نقل از رسول اکرم به عمار آمده است در زیر شکنجه برای خلاصی هر آنچه که مشرکان می خواهند بر زبان آور

..

..

اعترافات اینان با جوانانی که در زیر شکنجه مرده اند

جوانانی که از آنان سر نخی نیست

دخترانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند

و هزاران شواهد دیگر به راستی چه معنایی دارد

..

..

من قاضی و دادستان و مدعی االعموم را تنها با یک عبارت می شناسم

وکیل مدافع شیطان

Friday

به یاد ندا و سهراب و تمام خفتگان حقیقت





امروز صحبت مادر سهراب اعرابی را تو شورای شهر دیدم دلم خیلی گرفت این لالایی رو برای تمام جوانان خفته در خون نوشتم تا کوچکترها یادشون بمونه:


لا لای لای لای لا لای

لای لای عزیزم

شب اومد پشت شیشه باز عزیزم

خورشید خانم کنار کوه اسیره

بیدار شی تا بیاد پیشت عزیزم

چشات رو تو نبستی تا بخوابی !

چشات رو بسته اند لای لای عزیزم

ببند چشمای زیبات و نبینی

می دونم عاشق نوری عزیزم

تو گفتی می سوزه چشمات و بستی

میدونم دود و خاکه ناجوانمرداست عزیزم

تو بستی چشمت و خورشید تو قلبت

همونجا روشنی می ده عزیزم

لا لای لای لای لا لای

لای لای عزیزم

نکنه تاریکی ترسی بیاره

تو چشمات تخم ترس و جا بذاره

اونا که دود و خاک ریختن تو ابرا

اونا که چشمات و بستن با مشتا

یه روز خورشید میاد باد و میاره

کنار رودخانه بارون میباره

یه روز بادی میاد از اشک من جمع

کنار بارونا سیلی میاره

با سیل بارون و اشکای مادر

خدا گرد و غبار رو بند میاره

آره جون و عزیز و عشق مادر

بابات حتما میاد اون وقت پیشت

به ما میگه که خورشید پای دیواره

لا لای لای لای لا لای

لای لای عزیزم

Wednesday

انتخابات قهوه ای



انتخابات که تمام شد سعی کردم بنویسم ولی اصلا نشد

هر بار که دست به کیبورد بردم تا مطلبی را بنویسم دلم نیومد

همیشه بغض داشتم از این همه خاری که بر زمین ریخته شده

.........

تصویر جوانانی که قبل از انتخاب با هیجان فراوان تلاش کردند تا تغییر رو به کشور هدیه دهند و بعد از آن تصویر در هم جوانانی که در خون خود غلطیدند

اسم این روزها را گذاشتم روزهای قهوه ای

روزهایی که در آن سبزی ها از بین رفت و در آن تنها چوب باقی ماند

ساقه ها شکسته شد

و برگها را بی آن که زرد شوند دیوانه ای با چوب دستی داس گونه اش با ضرباتی محکم بر زمین ریخت

از دور دیدم کفتاری زوزه می زد که پاییز رسیده است

شغالی دیدم که بر گرد لانه کبوتری می گشت

زاغی را دیدم که جنازه گنجشکی را به منقار می کشید

شیری غرشی کشید

از خواب بیدار شد

..

..

امروز مام وطن قهوه ای قهوه ای است

بر سر در خانه ها در کنار هر پرچم سبزی یک پرچم سیاه نشانده اند

امروز کوس رسوایی را در خیابانها بی مهابا به صدا در آورده اند

امروز کودک خردسال من در انتظار صدای باد ی است که زنده می کند

نفس می دهد

درختی را به ناگه برگ ریزانش کرده اند

او به سبزی نگاهش دو باره سبز خواهد ساخت

..

..

من امروز برای آنان که ندا وار رفته اند

برای آنان که سهراب وار شهید شده اند

برای آنانکه که در بندی به اسارت کشیده شده اند

دوباره خواهم نوشت

من می نویسم برای آزادی

برای وطن

برای دخترم

Saturday

دوباره


باران بود - رعد و برق و بادي تند

پنجره بود و تنهايي من

سكوت بود و آرزويي در دل

كه از كنج در اتاق بي رنگم دوباره بيايي

..

ساعتها به در خيره ماندم

راهرو اتاقم چه طولاني است

نمي دانستم كه نفس كشيدن سخت مي شود

براي انتظاري كه شايد نيايي

...

هربار كه شب مي شود

شراب را از رگ مي كشم

مستي بس است

چشمانم بي روحتر از آن است كه بتوانند دوباره به در براي ديدنت خيره باشد

آخ نمي دانم كي صبح مي شود

از درد دستم از جا بر مي خيزم و بي آنكه بدانم براي چي دو باره به در خيره مي مانم

امروز اميدوارم

زيرا مي دانم كه مي آيي!


سه شنبه 15 ارديبهشت 88


Wednesday

كودكان زندگي



دوستي تعريف مي كرد
..
..
براي درمان دوره اي در بيمارستان بستري بودم اتاقم براي من سه همراه ديگر داشت
صبح كه به اتاقم برده شدم همراه من مرد ديگري به اتاق منتقل شد ما را ديدند و در دستانمان مايعي از سم روانه ساختند تا مرگ را از ما دور سازند - باهم صحبت كرديم - از خاطرات و فرزندانمان و دردها و هزينه ها - ظهر شد پرستار براي كنترل آمد وضع هر دوي ما خوب بود - حدود ساعت 3 بعداز ظهر سرم تمام شد پس از مدتي براي كنترل فشارمان آمدند هردو قابل تحمل بوديم ساعت 6 هر دو بي حال بوديم فشار من كمي افت داشت و تخت بغل خواب بود - ساعت 8 فشار من باز ناجور بود -وقتي براي گرفتن فشار تخت بغلي من رفتند ديدند كه فشار ندارد و بدنش در سرماي خواب به استراحت مطلق رسيده است -كسي ناراحت نشد - همه گفتند اين يكي هم راحت شد صبح كه همراهانم براي بردنم آمدند مرا به سرعت خارج كردند تا متوجه مرگ 4 نفر ديگر در اتاق مجاورم نشوم - نمي دانستند كه ما ساعتها با دوستي خلوت داشتم كه اكنون در سرد خانه به خواب خود ادامه مي دهد - اين خاطره دوستم را گفتم تا بدانيم فاصله ها بسيار كوتاه است - اين را گفتم كه بدانيم حضورمان موقتي است پس براي شادي تلاش كنيم - براي شاد كردن دل ديگران

چندي پيش شنيدم كه كميته امدادبراي كودكان غزه پول مي دهد - در كشور ما كودكان و بيماران فراواني هستند كه بيش از مردم غزه به كمك هاي ما احتياج دارند بياييم به جاي ريختن پول در صندوق كميته امداد كمك هاي خود را روانه صندوق حمايت - از كودكان بيماريهاي خاص نماييم تا با هر ذره آن دلي اميدوارتر گردد

چهارشنبه 30 بهمن ماه 1387