Wednesday

پرسيدم

پرسيدم

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در توست


چهارشنبه 30 تير ماه سال 89 خورشيدي

Tuesday

نيكي ها به ما باز مي گردند


پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....
بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد


2 شنبه بيست و هشتم تير ماه سال 89 خورشيدي

Sunday

باد بان خالی

سعی کردم توی کار زیاد احساسی نباشم
سعی کردم همه چیز درست و اصولی پیش بره
سعی کردم قواعد و رو رعایت کنم
ولی نشد
امروز همه منتظر مرگ یک نوزاد نارس نشستند
نمی دونم که چه چیز درسته و یا چه چیز غلطه
ولی اونچه که هست اینه که دلم بد جوری گرفته
دلم می خواد بشینم یک شکم سیر گریه کنم
دلم می خواد بشینم با یکی درد و دل کنم
ولی دیگه نه کسی رو دارم
و نه می تونم
باید تنها بر زمان از دست رفته خودم گریه کنم
..
..
باد می آمد بر گونه های خیسم دست نوازش می کشید
و اندوه جان کاه مرا با حس نوازشش با خود می برد
من پشت جاده ای که نمی شناختمش تنها مانده ام
و تنها به رهگذران خیره می نگرم
همه مرا تنها گذشته اند
و بر این تنهایی
مرثیه مرگ کودکم را می سرایند
در آغوشش عروسکی است
با آن بازی مادرانه می کرد
باد می آید
و گونه هایم همچنان خیس می ماند

دوشنبه 24 خرداد ماه سال 89

مسافرت پانته آ

سعی می کنم بنویسم
سعی می کنم که مطالب رو توی ذهنم جمع و جورش کنم
ولی نمی شه
امروز پانته آ و میترا به مسافرت رفتند
جاشون توی خونه اونقدر خالیه که
من تمرکز ندارم
نمی تونم به اتاق خواب دخترم برم
مدام صداش توی اتاق می پیچه
صدای جیغ زدنش
گریه کردناش
نمی دونم چرا اینقدر در برابر این خلقت خدا بی اراده ام
قبلا" فکر می کردم که جای میترا رو هیچ چیزی نمی تونه بگیره
فکر نبودنش خیلی آزارم می داد
الان این مشکل دو تا شده
میترا و پانته آ
نمی دونم بدون اونها باید چیکار کنم
..
..

دوشنبه 27 اردیبهشت سال 89

Friday

خاطراتي كه دوباره زنده مي شوند

مدتها ست كه دست به كيبورد نبرده ام
يك سال مي گدرد
خاطرات و شايد كابوسي كه مدام تكرار شده اند
اينجا ايران است
و من ايراني هستم
دختري دارم بنام پانته آ
همسري بنام ميترا
دوستاني عزيز تر از جان
همه و همه در يك كلام دوست داشتني تر ين چيزهايي هستند كه من در اين سر زمين دارم
براي آنان سبز پوشيده ام
و چون سبزي براه آفتاده ام
مي خواهم باشم چون آنان را دارم
اما مشكلي وجود دارد بك كلاغ سياه
امروز بر برج اين كشور صداي بلبل نمي شنوي
كلاغي را بزك نموده اند
از دور بلبلي است با جثه اي بزرگ
وفتي نزديك مي شوي
واي خداي من
پيره زني است بزك شده
..
..
امروز عايشه قصه محمد را روايات مي كند
امروز يزيد ظلم رفته بر خود را حكايات مي كند
امروز هيتلر از اسارت خود مي نويسد
امروز لنين از برتري كمونسيت مي گويد

و دولتيان از آزادي ..
..
نسل امروز من
چگونه تورا در آرزوهايت به بهانه دينت دفن مي كنند
چگونه تو را به اسارت كده اي مي برند كه براي آن جرمي نكرده اي
..
...
امروز من نگران تنها دخترم به انتظار ماه نشسته ام
شايد
دوباره مهتاب را ببينم


Monday

سال نو

سال نو آمد
امثال باز سال نو از پشت در پنجره سرك كشيد و تا گفتيم بفرما وارد خونه شد. امثال باز مثل سال كذشته بهار با بارون و نعمت خدايي شروع شد. سال كذشته سال خوبي نبود - پر اضطراب و پر دل شوره براي كشورم و مردم عزيزم بود - تو سالي كه گذشت قدرت طلبي خيلي از خانواده ها رو داغدار كرد. سبز و سياه رنگ قالب كشور م شد. سالي كه گذشت نشون داد ممكن كشورم يك مرتبه تبديل به گلوله آتش شه. سالي كه گذشت نشون داد كشتن آدمها مثل آب خوردن براي تصاحب قدرت امكان پذير است. سالي كه گذشت مادران زيادي سياه پوش شدند - قبرستان جايگاه جوانان گشته است. جواناني كه تجربه اي را گذرانده اند و اينك به نتيجه نه رسيده اند ميخواهند باشند ولي چگونگي اين بودن برايشان هزينه ساز گشته است. آزادي تفكر - آزادي بودن و نفس كشيدن در محيطي كه بايد مطلق است به آرزوي تبديل گشته است. ايدوارم در سال جديد همه چيز نو گردد افكار - فددرت و بيان انديشه

Saturday

روز من

امروز روزي است
روزي براي بودن
روزي كه در آن بايدها و نبايدهاي زندگي براي من چراغي مي شوند
من در اين شهر به دنبال نوري مي گردم
به دنبال صدايي كه در آن تنهايي من گم شود
بدنبال راهي كه در آن تنها به او برسم
من در اين شهر تنهايم
خيابانها خالي از جسم است
خانه ها خالي از روح
من در اين تنهايي به دنبال هست مي گردم
من مي خواهم باشم
در ميان كوه
در عمق جنگل
كتاب حسنك را بارها و بارها خوانده ام
همسرم بارها و بارها آن را زمزمه كرده است
ولي باز در ذهنم مي خوانم حسنك كجاست
من به دنبال اين پسرك بازي گوش تا كناره هاي افق رفته ام
هر بار كه به افق مي رسم سايه مي بينم
من در پي اين سايه بارها رفته ام
در پس اين سايه حسنك نبود
..
من بدنبال تو مي گردم
در آن سوي افق كه آدمي تنها نيست
من آدميت را در تو مي جويم
چرا كه آدمي تنها نيست
من در اين تنهايي بدنبال چراغي – فانوسي – شمعي مي گردم
تا شايد از اين كابوس سايه ها رها شوم
من در آن دم كه چراغي نبود
در پس خيال خود شمعي ساخته ام
وبا گرماي وجود خود از آن شعله اي
من بدين ره با چراغ خيال خود مي روم
من در آن سوي شهر بر فراز كوهي نشسته ام
ودر پي اميد بايدها از شايدها گذشته ام
من در اينجا نشسته ام
به انتظار همسفري
به اميد آن كه شايد كسي همچو من بدنبال چراغي باشد
شايد همسفري بيايد
شايد اين شايد نيز بايد گردد
محمد رضا حيدري
24 آذر ماه سال 88

وکیل مدافع شیطان



امروز از بزرگانی اعتراف پخش کرده اند که جز افسوس از رنجی که بر آنها رفته است چیز دیگری نمی توان گفت

مردانی را به پای میز محاکمه کشیده اند که چهره اشان دردوشکنجه و بی اعتقادی به چیزی که می گویند را فریاد می زد

از ابطحی کسی که ادبیات اصلاحاتی آن هرگز فراموش شدنی نیست

..

..

اینان مرا یاد صدر اسلام انداخته اند

در کتابهای اینان به نقل از رسول اکرم به عمار آمده است در زیر شکنجه برای خلاصی هر آنچه که مشرکان می خواهند بر زبان آور

..

..

اعترافات اینان با جوانانی که در زیر شکنجه مرده اند

جوانانی که از آنان سر نخی نیست

دخترانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند

و هزاران شواهد دیگر به راستی چه معنایی دارد

..

..

من قاضی و دادستان و مدعی االعموم را تنها با یک عبارت می شناسم

وکیل مدافع شیطان

Friday

به یاد ندا و سهراب و تمام خفتگان حقیقت





امروز صحبت مادر سهراب اعرابی را تو شورای شهر دیدم دلم خیلی گرفت این لالایی رو برای تمام جوانان خفته در خون نوشتم تا کوچکترها یادشون بمونه:


لا لای لای لای لا لای

لای لای عزیزم

شب اومد پشت شیشه باز عزیزم

خورشید خانم کنار کوه اسیره

بیدار شی تا بیاد پیشت عزیزم

چشات رو تو نبستی تا بخوابی !

چشات رو بسته اند لای لای عزیزم

ببند چشمای زیبات و نبینی

می دونم عاشق نوری عزیزم

تو گفتی می سوزه چشمات و بستی

میدونم دود و خاکه ناجوانمرداست عزیزم

تو بستی چشمت و خورشید تو قلبت

همونجا روشنی می ده عزیزم

لا لای لای لای لا لای

لای لای عزیزم

نکنه تاریکی ترسی بیاره

تو چشمات تخم ترس و جا بذاره

اونا که دود و خاک ریختن تو ابرا

اونا که چشمات و بستن با مشتا

یه روز خورشید میاد باد و میاره

کنار رودخانه بارون میباره

یه روز بادی میاد از اشک من جمع

کنار بارونا سیلی میاره

با سیل بارون و اشکای مادر

خدا گرد و غبار رو بند میاره

آره جون و عزیز و عشق مادر

بابات حتما میاد اون وقت پیشت

به ما میگه که خورشید پای دیواره

لا لای لای لای لا لای

لای لای عزیزم

Wednesday

انتخابات قهوه ای



انتخابات که تمام شد سعی کردم بنویسم ولی اصلا نشد

هر بار که دست به کیبورد بردم تا مطلبی را بنویسم دلم نیومد

همیشه بغض داشتم از این همه خاری که بر زمین ریخته شده

.........

تصویر جوانانی که قبل از انتخاب با هیجان فراوان تلاش کردند تا تغییر رو به کشور هدیه دهند و بعد از آن تصویر در هم جوانانی که در خون خود غلطیدند

اسم این روزها را گذاشتم روزهای قهوه ای

روزهایی که در آن سبزی ها از بین رفت و در آن تنها چوب باقی ماند

ساقه ها شکسته شد

و برگها را بی آن که زرد شوند دیوانه ای با چوب دستی داس گونه اش با ضرباتی محکم بر زمین ریخت

از دور دیدم کفتاری زوزه می زد که پاییز رسیده است

شغالی دیدم که بر گرد لانه کبوتری می گشت

زاغی را دیدم که جنازه گنجشکی را به منقار می کشید

شیری غرشی کشید

از خواب بیدار شد

..

..

امروز مام وطن قهوه ای قهوه ای است

بر سر در خانه ها در کنار هر پرچم سبزی یک پرچم سیاه نشانده اند

امروز کوس رسوایی را در خیابانها بی مهابا به صدا در آورده اند

امروز کودک خردسال من در انتظار صدای باد ی است که زنده می کند

نفس می دهد

درختی را به ناگه برگ ریزانش کرده اند

او به سبزی نگاهش دو باره سبز خواهد ساخت

..

..

من امروز برای آنان که ندا وار رفته اند

برای آنان که سهراب وار شهید شده اند

برای آنانکه که در بندی به اسارت کشیده شده اند

دوباره خواهم نوشت

من می نویسم برای آزادی

برای وطن

برای دخترم